۸ ساااال گذشت
قلبم خیلی سنگینه
یعنی میشه اون دنیا ببنیمش و کلی توی بغلش گریه کنم، آرزوم برای اون دنیا همینه
یه مشکل جسمی داشتم این مدت که هنوز وقت نشده برم دکتر و حلش کنم
اون حل نشده، از دیروز یه مشکل دیگه ای پیدا شده و نگم چقدر ترس دارم و چه فکرایی کردم تا حالا
ولی اینقد خودم و همسر شلوغیم که اصلا از خونه در نمیام چه برسه برم دکتر
دعا کنید چیزی نباشه
دخترکیکه توی آغوش من خوابه و قیافه معصومش من را به وجد میاره، الهی شکر
نصیب همه آرزومنداش کن، خدای بزرگ
موجود کوچولوی دوست داشتنی من🤩🤩
_________
این روزها بیشتر از پیش تنها هستم و مشغولم با عزیزدل فسقلیم
کاش دنیای وبلاگ نویسی مثل قبل ترها شلوغ بود و میشد از نقطه نظرات بقیه کمک گرفت
دلم میخواد یه مادر شاد و فعال باشمکه متاسفانه شدم یه مادر افسرده که فقط به کارهای ضروری زندگی میرسم اونم نه با کیفیت قبل
دیدین نزدیک سال تحویل چقدر همه بدو بدو دارن و آخرین تمیزکاری ها و خرید خوراکی ها و کارهای عقب افتاده را انجام میدن؟؟ دقیقا این اوضاع احوال روزهای من و همسره:)) الهی شکر
اسفند امسالمون قطعا رنگ و بوی دیگری داره و چقدر باحاله که خانم خانما مثل خودم اسفندیه ولی باحال تر میشد اگه عین خودم توی یه روز متولد میشد که خب نمیشه
منتظریم دختر کوچولوی عزیزمون
امیدوارم صحیح و سالم به بغل بگیرمت و بتونیم پدر و مادر خوبی برات باشیم و همیشه سلامتی و خوشی هات را ببینیم
حاصل عشق من و همسر جآن انشاالله ۳ روز دیگه میاد به این دنیا.. برامون دعا کنید
اون موقع که من مجرد بودم، متاهلین، عزیز بودن و همه مزایا واسشون بود و من مجرد جایی نداشتم!!
الان که متاهلم، مجردها روی چشماشون جا داره و میگن متاهلین خوشبختن و نیاز به یک سری مزایا و حتی حقوق ندارن!!!
ای بابا اصلا من خوشبخت، ول کنید اینهمه تبعیض و بی قانونی رو
تو دلی عزیزم
گاهی موقع ها بی قرارت میشم و دلم میخواد برای چند دقیقه از شکمم درت بیارم و نگاهت کنم و ببینم چه شکلی هستی و بغلت کنم
از دیشب لباسهایی که برات خریدم را پهن کردم روی تخت و شبم که رفتم خونه ۳ تا شلواری که امروز برات عوض کردم را میخوام اضافه کنم!!
منتظرم تا یکی دو هفته دیگه عروسک ها و بقیه خریدات برسن و کم کم وسایلت بیشتر و بیشتر بشن
از نظر روحی به یک سفر به شمال کشور نیاز دارم.. که الان میتونم حتی بخاطرش زار زار گریه کنم
این کرونا چیکار کرده که با اینکه دو نقطه کشور فامیل داریم و خیالمون از نظر مسکن راحته ولی نمیشه رفت
ماههاست که توی وجودم یه قلب کوچولوی دیگه شروع به زدن کرده
اون اوایل از نظر روحی خیلی داغون بودم و شوک بزرگی بهم وارد شد و همسر فقط میخواست دل منو راضی کنه و پیشنهاد سقطم را حتی قبول کرده بود زبونی
ولی کم کم با خودم کنار اومدم
------
الان هم آدم های کمی میدونن باردارم ولی من وجود طفلم را شاید بگم از همون اوایل حس کردم و با اینکه میگن از حدودای ۱۹ هفتگی حرکت بچه آغاز میشه ولی من نبض بچه را از خیلی وقت پیش و تقریبا همون اویل توی دلم حس میکنم.. سری پیش که رفتم دکتر، دکتر بهم گفت ماشالا حرکتش خوبه و فک کنم بخاطر همینه که من خیلی زود حسش کردم
اون اوایل دو طرف شکمم که نبض را حس کردم خوشحال بودم بالاخره به آرزوی فرزند دوقلو رسیدم ولی سونوگرافی بهم گفت یه بچه اس!!
این یک هفته شکمم بزرگ تر شده( خب متاسفانه با وجود رعایت رژیم غذایی و پیاده روی های گه گاه نیمچه شکمم آب نشد و شکم را داشتم) و خودم متوجه شدم بزرگ شدن ابعادش را... همسر هم چند روز پیش بهم گفت
امیدوارم بتونم با فرزندم شروع به حرف زدن بکنم مثل اون اوایل و اینجوری شور و شوق خودمم بیشتر میشه
هنوز جنسیت نی نی مشخص نیس و من افتادم به فکر وسیله خریدن برای تودلیم!! فعلا منتظرم حقوقم را بدن و با دل امن چند دست لباس و اسباب بازی و کتاب واسش سفارش بدم
بمونه به یادگار از ۳ مهر ۱۴۰۰ و شروع ۵ ماهگی بارداری من
نمیدونم چه ترسی توی وجودم رخنه کرده که نمی تونم خبری که ممکنه بقیه را به وجد بیاره، به اشتراک نمیگذارم:/ حتی با وبلاگمم غریبه شدم
شاید چون هنوز آرامش آنچنانی مطلق ندارم که خب مسلما همه این عدم ثبات را دارند!!!